|
|
|
|
|
فقط کافیه خدای زندگیت رو باور کنی.اونوقته که پازل زندگیت به راحتی حل می شه.! هر وقت ديدي خيلي دل تنگي... هر وقت ديدي تو اوج تنهايي خودت گم شدي و ديگه براي رفتنت هيچ راهي نيست و هيچ كسي درد و رنج تو رو نمي بينه و نمي فهمه ... فقط باور كن ... باور كن كه هميشه يك خدا كنار تو هست. درست وقتي كه انتظارش رو نداري، ناگاه دستت رو مي گيره و دوباره حركتت ميده. به همين سادگي...فقط خداي هستي ات رو فرياد كن و منتظ جواب اون بمان ... مطمئن باش خيلي زود به جوابت ميرسي. فقط باورش كن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:1 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی کنیم در همین لحظه ها... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:22 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
**هیچ وقت
به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه
است.** (فرانکلین)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 20:33 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه من غصه چرا؟!
آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:34 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان مردی که می دانست چگونه زندگی کند و عقیده داشت بقیه نمی دانند که چگونه زندگی کنند... هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم .... ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم: همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد: تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نه !گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ گفتم: نه ! گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ..... نمي دونم !!! ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگينحالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد. ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟ جواب دادم: نه ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 22:18 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بدهراهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 21:25 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
/* /*]]>*/ پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 20:17 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایم مرا زمین خوردن آموخت تا بیاموزم چگونه برخیزم؛ و شکست آموخت تا بیاموزم که در پس پیروزی، غروری که هست، از آن بندگان نیست. او مهربانی را یادم داد و عشق ورزیدن را، پروردگار، به من راز زندگی آموخت... خدایا، می شکنم اما می ستایمت. می میرم اما تو را نفس می کشم. مرگ آن است که نبویمت و درد آن است که درد عشقت نباشد. خدایا، در تنهایی من دستم بگیر که تو تنها آرام بندگانی. به آرامش و سکوت، و به امنیت با تو بودن هدایتم کن تا نترسم از دوری تو... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 21:18 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود. همان دلهای بزرگی که جای من در آن است آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم. دلتنگی هایت را از خودت بپرس. و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است! اما من نمی خواهم تو همان باشی! تو باید در هر زمان بهترین باشی. نگران شکستن دلت نباش! میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند. و جنسش عوض نمی شود ... و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ... و تو مرا داری ... برای همیشه! چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ... چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ... چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام! درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم! دلم نمی خواهد غمت را ببینم ... می خواهم شاد باشی ... این را من می خواهم ... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا. من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ... نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد. اما، نه من هم دل به دلت بیدارم! فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن! پروردگارت ... با عشق ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 22:22 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
![]() خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد.دنیا لیلی زنده می خواهد. لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی! زندگی کن... اگر لیلی بمیرد ،دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟ لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس... لیلی ، به قصه اش برگشت. این بار اما نه به قصد مردن؛ که به قصد زندگی! و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام... عرفان نظرآهاری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 14:15 توسط سارا
|
|
||